نگه گرم تو و چشم خمار
برده است ازدل من صبر وقرار
چه درون دلت نهان کردی ؟
این چنین صید می کنی و شکار
در پی ات سالهاست حیرانم
ز چه رو میکنی ز من تو فرار ؟
نه شبی مانده از برایم یا
گوشه ای دنج تا بنالم زار
تو که میلت نبود با دل من
میهمان دلم شدی به چه کار ؟
خرمن زلف را پریش مکن
نا گهان زخمه می زنم بر تار !!
نخل ها منتظرند
ماه از دامن شب می نگرد خانه ی خاک
شب پره می رقصد
با صدای خوش رود
رهزن خواب ربوده است همه
روح و جان همه ی خسته دلان
***
او که یک پچ پچ و یک نجوایش
موج آرامش را
از دل سرد سیه اندیشان می شکند
بی صدا می آید
روح وجانش خسته
کوله بارش بسته
از همه جا رسته
نیست یاری بر او
یا همه رخت سفر بر بستند
یا تمامی خسته اند
****
رازها می گوید
با که ؟!
چه رفیقی بهتر
وچه یاری خوش تر
با چه می شد گفت ؟
درد خاری که می آزاراند
مردم چشم پر از بارانش!!
با چه کس می شد گفت؟
سوزش درد پر از سوز گلوش
****
بی صدا می آید
می رود زاویه ای
دنج .......
آرام .......
تهی از اغیار
تا بگوید فارغ
رازهای فروهشته به دل
*****
نخل هم از غم این ناله ی ژرف
زار زار می گرید
مرد
کاشته تخم غم و رنج و اسف
تا که شاید روزی
بذرهای غم و دردش بشود دار تنومند و ستبر
گل دهد میوه دهد
گل غم های علی را همه کس
دیده ولمس کنند
دار غم
شاهد تاریخ شود
گر به پیشت برسم
پای پر آبله را
پیش کشت خواهم کرد
تا گواهی بدهد
که چقدر در پی تو
سال ها شهر به شهر
کوچه به کوچه گشتم
********
گر به پیشت برسم
آنچه در دل دارم
ناگهان
پیش پایت به برون خواهم ریخت
آن زمان خواهی دید
که چه ها کرده جفایت با من
******
سینه ام ملتهب است
مجروح است
حال زاری دارم
روزهایم چو شبی دیجور است
و برای شب هام
واژه ای نیست واگویه کنم
******
زمان زمان نفاق است عندلیب خاموش
نمی رسد نوایی که دل شود مدهوش
نگاه کن به خورشید چگونه روی گرفت
صدای یخ زده ی جغد می رسد بر گوش
سخاوت مهتاب را نگه کدر شده است
نوای مرغ سحر خوان چرا شده خاموش
دلم ز انزوای محبت بهانه می گیرد
ببین که چگونه مهر را می برند بفروش
سرای سبز دلان را خزان هجوم آورد
به یمن و حرمت سبزش بهوش باش بهوش
شعر اگر از درد های خفته ی در جان نگفت
تیرگی ها دیدو رازش در درون خود نهفت
داغ ها و رنجها و ناله ها را گر شنفت
از بهار و بلبل و گل صد هزاران بیت گفت
شعر اگر هم ناله و همدرد با یاران نبود
شعر اگر نمناک چشمان پر از باران نبود
یا اگر گوینده اش در گوشه ای فازغ غنود
عافیت میجست و رنجش غصه مردم نبود
شعر اگر تنها به اواز طبیعت یاد کرد
زخم های تازیانه خورده ها بر باد کرد
یا اگر از عطر عرفانو صفا رنگی نداشت
از سرود همدلان آواز و آهنگی نداشت
هیچ نتوانش درون جان و دل منزل نمود
زنگ های دل به ان پاگیزه بنمود و زودود
شعر باید شعله گردد در شب تاریک و سرد
نور بفشاند بیاراید میادین نبرد
شعر باید شاهدی گردد برای درد ما
بیت بیت اش دشنه ای باشد برای رنج ما
نگاه کن
نگاه کن
چگونه قطره قطره می چکد
به روی این کویر خشک
نم نگاه تو
و سبز می شود نهال زندگی
از این حضور سبز چشم های تو
********
نگاه کن
نگاه کن
چگونه ذره ذره می خزد
ز لای سنگهای سخت و منجمد
جوانه ی امید
زیک نگاه بی ریای تو
*****
نگاه کن
نگاه کن
هوای تازه می دمد
ز کوچه های گرم و پر صفای تو
ومن نگاه می کنم فقط
فقط به رد پای تو
چه بی شکیب و مانده ام
نه نای رفتنی و نه
دمی و فرصتی برای ماندنی
فقط نگاه میکنم
فقط
فقط به رد رد پای تو
حیف ماهی که در آن خواب رود
تن و جان را بسپارید به نسیم
حیف این پیکر رنجور و نزار
که گرش را به هوا نسپارد
موسم خانه تکانی شده است
حیف این روح پریش
که تکانش ندهیم
تو هوای مه گرفته و تو گرگ و میش
اومدی به خلوتم
یه سبد سنبل نیلی بغلت
نم بارون تو چشات
قصه ی مهربونی کنج لبت
بیا و برای خستگیم بخون
غزل هم زبونی
چشای بارونیم خشکیده شد
پس که بارید واسه تو
سینه ام مجمر آتیش
یاد تو آب قنات
چش من رود پر آب
خنده هات آب حیات
زوده که سر زده و ناگهونی
خبر رفتنمو واسه ات حکایت بکنن
قدر امروز رو بدون مهربونم
دیره اون روز آه حسرت بکشی
بیا دستم رو بگیر
که حالام بدون تو
مث مرده می مونم
تو شب دیجور و سردم
مث خورشید می مونی
تویی که راز دل سرد منو
از توی نی نی چشمام
میخونی
تویی که وقتی می آی
غصه هام رو می رونی
آخه تو هم زبونی
آخه تو مهربونی
بغضی خفن راه گلو رو بسته
وای که چقد دلم هوات رو کرده
بسه دیگه خیلی دلم شکسته
بهار اومد پنجره رو وا بکن
ببین چقد لاله تو باغ نسشته
از دیار بارانم
سینه ام پر از آتش
دیده ام پر از شبنم
پنجه ام پر از تاول
چشم های من ابریست
شره شره می بارم
بذر آه و ماتم را
دانه دانه می کارم
از دروغ بیزارم
ساده و سبکسارم
دشنه ای ز نامردی
پشت سینه ام دارم


