
زیبای خفته
بالا بلند من
بهانه ی روز های بارانی
از روزگار مان تنها تو می دانی
زآن روزها که حوصله ها تنگ می شدند
پا های مان
برای رسیدن بهم لنگ می شدند
نامردمان شهر
طعنه زنان
چون بختکی سمج
بر حلق ریش ریش مان
چنگ می شدند
تزویر ها هماره
تندیس پاک وبی غش عاطفه را
مملو ز نقشهای بد رنگ می شدند
آن سر خوشان منگ
در بزم عاشق کشان خویش
فارغ ز درد های نشسته به عمق مان
آماده از برای جنگ می شدند
زیبای خفته
بهانه ی روز های بارانی
تنها تو می دانی
ما گوشه نشینان دک شده
در پیله ی آرزوهای یخ زده
دلسرد ماندیم
دیوان شعر مان
جز مرثیه
واگویه ای دگر
برای تسلی
در چنته اش نداشت
در قحطی محبت و یلدای آرزو
این شانه ی تو بود که می شد در آن گریست
آن روزها
شمشیر آخته
در دستهای زمحت حادثه ها
از هر نفس فاصله ای بین ما و من
جشن می گرفت !
گر دست های همنشین با یاس تو نبود
امروزمان چه بود ؟
اما چه سود از امروزهای مان
امروزه من - نه - ما
بر خواب بی دغدغه ات غبطه می خوریم
هر چند
کاینجا تمام مردم شهر
برای دیدن تو صف کشیده اند
اما آرام بخواب باش
اینجا بهار نیست !
تو نیستی تا ببینی که شهر ما
پر شد ز جغد شوم
آن نحس ها که نه بر خرابه ها
بل خانه های مان
و نه در شب - در روزهای مان
و نه در کوه و باغ و دشت
در برج های بزک کرده و قشنگ
آرام و بی خیال - فازغ ز این و آن
راحت غنوده اند
اینجا دگر همچون گذشته
ردی ز عشق- صفا - مهر و معرفت
پیدا نمی کنی
زیبای خفته ای یادگار روزهای سبز مان
تنها چو سمبلی و نمادی
اسطوره وش
ارام همچنان در خواب خوش بمان
زیرا در این شهر یخ زده
دیگر بهانه ای
برای بیدار شدن نماند !!!

براي اشك هايم
سر شانه هاي مهر بانت را
به وديعه مي خواهم
تا قطره قطره قطره اش
حفره اي فراهم كند
براي پيله ي تنهايي هايم

تنها نوازش دست هاي توست كه مي تواند
در زمهرير عاطفه
اين انجماد سربي سنگين را بتركاند

از پنجره ي چشم هاي تو مي شود
در آبي دريا غوطه خورد
به سبزي زمين ايمان آورد
و همراه با پرندگان
سينه ي ابرها را براي بارش خورشيد شكافت

هوش باش هوش
که این ضربآهنگ
تیک تاکش خبرت می کند
از فاصله ها
و به تو می گوید
زندگی با همه ی نیک وبدش
به چه سان
تند وسریع می گذرد!؟
هوش باش هوش
گر امروز
فرصتی باقی هست
توشه بر دار سفر باید کرد
خانه را جای دگر باید ساخت
ره درازست پر از شیب و نشیب
چه بخواهی یا نه
عاقبت راه رو اش خواهی بود
پس نکو تر که عاشق باشی
و چه بهتر
بفهمی ز چه رو آمده ای
ماندنت را به غنیمت شمری
و در این بیتوته
و در این بیغوله
عاشق بشوی
بدانی با چه
به کجا خواهی رفت

جا ن به لب آمده چرا عمر به سر نمی رسد
دراز شد چقدر شب چرا سحر نمی رسد
بخون نشست چشم من به گریه های نیمه شب
چرا سفیر مرگ را برم خبر نمی رسد
ز بس که مویه کرده ام نماند تاب زندگی
هوای تازه ای چرا از این گذر نمی رسد
.jpg)
نفس نفس خستگی غذاب رنج ماندگی
به روی شاخه ی دلم چرا ثمر نمی رسد
نشئه گی شراب هم دگر مست نمی کند
چرا بجای جام می دوای زهر نمی رسد
تمام جای جای شهر مرا عذاب می دهد
نمی شود درنگ کرد گاه سفر نمی رسد؟
هماره وعده می کنی که شام را سحر کنی
چشم به راه مانده ام روز دگر نمی رسد !؟
کویر گشت زندگیم بس که بوی گل نشنید
دلم فقط خوش است به آن لحظه های بارانی
هزار توی خاطره هایم پر است از شبنم
ترا چه شد که ز شوقش غزل نمی خوانی

سبد سبد گل لاله است در بغل مانده
تو بوی آن نمی شنوی قدر آن نمی دانی
پر از ستاره ی قطبی است آسمان شهر شما
دریغ از دل بی درد اسف ز نادانی
چه بیشمار شقایق که مانده است به دشت
چرا رخوت و سستی چه شد مسلمانی !
اگر که شام غریبان شده است ثانیه هام
دلم فقط خوش است به ان چشم های بارانی
کوزه ای آب و کفی نان و قدم هابی جان
![]()
راه پر خار
کویری تفتان
مرد ره باید شد
وپس آنگاه گذر کرد از این داغستان
![]()
بلد راه برایم می گفت :
دور تر ها
پشت کوهی که از آن می جهد اتش به هوا
روستایی است آباد
رسته از بند آزاد
که پر از آلاله ست
مملو از عطر و شمیم نعناست
کلبه هایش پر در
و تهی از دیوار که پراز پنجره است
![]()
بلد راه برایم می گفت :
همگان مردم آن ابادی
منتظر مهمانند
چشمشان مانده براه
به امید دیدار
به امید یک یار
نفسی شاد و جوان می طلبد
تا به انجا برسی
وقت تنگ است
چنان تنگ که از ترس باید بدویم
و نترسیم از دد
و نترسیم از خار
و نترسیم از مار
دوست دارم که به آنجا برسم
دلم از فاصله ها تنگ شده
کوچه پر فتنه و صد رنگ شده
عرصه بر اهل صفا تنگ شده
![]()
![]()
![]()
در پی هر قصه ای رمزی نهان مانده
زندگی عاری ز رویا نیست
و بی رویا مشکل می توانی زیست
ساکنان ساحل دریا
جملگی این غصه را در یاد ها دارند
آنزمان که دور آتش جمع می گشتند دور هم
قصه گویی پیر
قصه ای میگفت ز ایامی نه چندان دور
قصه ای با نام مرد تور
قصه گو می گفت :
چند سالی پیش ![]()
در کنار ساحل دریا
کومه ای کوچک مهیا بود
و انجا
مسکن یک پیر تنها بود ![]()
پیرمردی با دلی روشن
اما روزگاری سخت
آن زمان هایی که مرد تور کودک بود
یاد می اورد
که برایش قصه می گفتند
قصه ای پر شور غرق نور
ز ایامی نه چنان دور !!!
یادش آمد قصه ی آن روز ها پر بود از امید
گر که فردا روز
تور هاشان خالی ز ماهی بود
از امید قصه های قصه گوی پیر
سینه ها مملو می گردید از امید
![]()
قصه از رخداد بود و رویدادی خوش
قصه ی ماهی و دری پر بها در توش
ولی حالا
شعله های کله سی هر چند می رقصید
جای جای کلبه ها خالی ز گرما بود
چند ده روزی
جز خس و جلبک در درون تورهایش چیز دیگر نیست
آرزو می کرد
کاش می شد چون فسانه
پیر شولا پوش
از درون آسمان چرخی زده
بر کومه می افتاد
آنگه او از او می خواست
آرزوهای درونش را
آرزو می کرد
کاش می شد از درون موجهای لیزوکف آلود
حوردریایی که میگفتند
نیمش آدمیزاد است و نیم دیگرش ماهی
سر برون آورده وانگه او از او می خواست
آرزوهای درونش را
آرزو میکرد
کاش می شد در پی سروی کهن خوابید
وانگه دو کبوتر
راز گنج خفته در بیغوله ای را
از برایش فاش می کردند
![]()
با نگاهش تور را کاوید
با آن گفت :
بی وفا شرمت نمی آید
روز ها و هفته ها بگذشت و تو بیعار
همچنان بی حاصل و بیکار
و چشمانش به سقف کلبه اش افتاد تا شاید
قهرمان آرزو هایش
از درون آسمان چرخی زده
بر کومه می افتاد
شام از نیمه گذشت و پیر مرد تور
با دلی سرشار
در کنار کله سی چنبر زده سر در گریبان برد
ناگهان رعدی فضای خلوتش را لحظه ای آزرد
لختی بعد ![]()
غریو تندری ارامشش را سخت بر هم زد
نه کفتر بود
نه درویش شولا پوش
نه ماهی بود با دری گران در توش
و نه آن حور دریایی که از امید آن قدری شود سرخوش
![]()
فردا شب
گرد آتش مرد های تور می گفتند
دیروز
گروهی بیغم و بیعار
به هنگامی که تن های تپل را در درون ماسه می کردند
به ناگه پیر مرد مرده ای دیدند
فرو هشته درون خاک ![]()
که پنداری در آغوشش
گنجی گران را کیپ چسبیده است
نمی دانم
خدا داند
کبوتر بود یا آن حور
یا آن پیر شولاپوش
که این سان مرد ماهیگیر
دم آخر
ز دیدارش شده سر خوش
![]()
![]()
![]()
![]()
نگاه چشم براهم فقط برای تو باد
تمام ثانیه هایم فقط برای تو باد
دلم برای آمدن تو داشت پر میزد
دل بدون ریایم فقط برای تو باد
همیشه دل نگران رقیب منتظرم
تمام نذر و دعایم فقط برای تو باد
بدون یاد زلالت نمی شود سر کرد
و ناب ترین خاطره هایم فقط برای تو باد
هزار توی حافظه هایم بدون تو خالیست
بیا که هر چه بخواهم فقط برای تو باد
خدا کند که بیایی وگر نه می میرم
دل بدون پناهم فقط برای تو باد
![]()
![]()
![]()
برکت
سفره ات پر از نان
خانه ات آبادان
دل دریایی تو سبز
و کامت شیرین
![]()
![]()
![]()
بهانه
زما ن زما ن نفا ق است بلبلان خا موش
نمی رسد صدا یی که دل شود مدهوش
نگا ه کن به خورشید چگونه روی گرفت
صدای یخ زده ی جغد می رسد به گوش
سخا وت مهتا ب را نگه کد ر شده است
صدای مرغ سحر خوان چرا شده خاموش
دلم ز انزوای محبت بها نه می گیرد
ببین چگونه مهر را می برند به فروش
سرای سبز دلان را خزان هجوم آورد
به پا س حرمت سبزش تو لا اقل بکوش
